تبليغاتX
عصر تلفیق
نقد پست مدرنیسم در ایران
سلام به همه امروز یعنی ۲۹  بهمن سال ۱۳۸۷ یه روز ماندگار در زندگی منه. میخوام دوباره فعال بشم و وبلاگ بدم س منتظر باشین. منتها رویکرد این دفعه بیشتر شرح حال، معماری ،شعر و گرافیک خواهد بود. نه مخاطب خاص. اگه بشه میخوام انجمن گرافیک مشهد رو راه بندازم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:41  توسط مصطفی  | 

 محسن نامجو پدیده ی نوظهور موسیقی ایران بدون شک بهترین نمونه ی تلفیق در حال حاضر است.به راستی موسیقی او هم برای ایرانی جذاب است و هم برای دیگران.اما رنگ و بوی ایرانی آن کاملا معلوم است.در بحث راجع به هنر نامجو ذکر چند نکته ضروری است :

 

 1) رویکرد نامجو به فرهگ سنتی 

 2) نامجو و پست مدرنیسم

 3) نامجو و عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:5  توسط مصطفی  | 

 قبل از همه چیز نامجو یک سنت شناس تمام عیار است.نامجو سنت را نمی شکند تا آن را بی اعتبار کند.او سنت را می شکافد تا گوهرهای خاک گرفته ی آن را جلایی دوباره ببخشد.گرچه ممکن است کارهای او کمی خلاف عادت و عجیب باشد ولی اگر با تحجر و تعصب بی جا برخورد نکنیم کار او و امثال او منجر به ترجمه ٬ انتقال و به روز شدن گنجینه ی پر گوهر سنت خواهد شد. در این راه کمک گرفتن از وسایل مدرن هم اشکالی ندارد .مگر برای حفظ بناهای تاریخی به علم فیزیک و شیمی و ... نیاز نداریم؟

 یکی از موارد رویکرد نامجو به سنت استفاده از زنجیره ی دال ها برای تاکید موسیقایی روی واژگان خاص متن است.مانند:

"زان یار ٬ زان یار ٬ زان یار دلنوازم ....)

 رویکرد دیگر او تطبیقی است.این تطبیق می تواند در فرم یا مفهوم صورت گیرد.مثلا به جایگزینی بخشی از شعر با فرم یا مفهوم یکسان یا حتی ادامه ی یک فرم یا معنا بدون جایگزینی.به عنوان نمونه در قطعه ی ترنج می گوید:

 

" گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید "

 

 دراینجا یک تطبیق معنایی صورت گرفته است .ناگهان از میان شعر خواجوی کرمانی به شعر حافظ می رویم اما این تغییر چنان صحیح صورت می گیرد که تفاوت قافیه را از یاد می بریم. این نکته علاوه بر تطبیق معنایی به دیدگاه کثرت گرا ی نامجو اشاره دارد.

 در قطعه ی گیس هم می گوید:

 

"ای درد توام درمان در بستر ناکامی

 و ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی

و ای خاطره ات پونس نوک تیز ته کفشم

این صندل رسوایی و این صندل رسوایی"

 

 در این مورد با تطبیق فرمی و ادامه ی فرم مواجهیم.به واژه ی مونس و وزن عروضی دو مصراع اول و تاثیر آن بر شکل گیری مصراع سوم توجه فرمایید.

 

 یکی از مسائل مهم در مورد نامجو رویکرد او به قرآن است.جای بسی تعجب است که بعضی منتقدین ناآگاه با قرائت نامجو از آیات قرآن مخالفند.نامجو به سه شکل قرآن را قرائت می کند.

 1) تاکیدی

 : در این روش که بسیار معمول است با تغییر صوت ٬ شدت و سرعت آن روی قسمت هایی تاکید می کند. (رجوع کنید به قرائت "مصطفی غلوش" در سوره ی مریم / آیه ی 29 / تاکیدهای مختلف صوتی روی " فاشارت الیه" )

 2و3) چند خوانی و دگر خوانی: در این روش بخشی از یک آیه چند بار یا با تلفظ های مختلف خوانده می شود. (رجوع کنید به قرائت جواد فروغی در سوره ی تکویر / خصوصا روی لفظ "کوّرت" )

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:4  توسط مصطفی  | 

 

 کارهای نامجو از بسیاری جهات با هنر پست مدرن قابل مقایسه است.البته لازم به تذکر است که هنر پست مدرن (پست مدرنیسم) با

وضعیت پست مدرن متفاوت است.مثلا حضور خوانندگان فراوان در عرصه موسیقی برای سلایق مختلف (فارغ از سطح کار) از نشانه های یک وضعیت پست مدرن است.اما هنر پست مدرن نشان دهنده ی وضعیت پست مدرن از جمله کثرت گرایی است.

 شاید مهمترین وجه شبه هنر نامجو و پست مدرنیسم کلاژ باشد.

البته این شاخصه در کار او بسیار گسترده است چون در سطوح مختلف و انواع مختلف صورت می گیرد.مثلا کلاژ بین شعرای مختلف ایرانی (مثل قطعه ی ترنج) یا بین موسیقی ایرانی و غربی (مثل قطعه ی مرغ شیدا ) یا بین اشعار ایرانی و غربی (مثل قطعه ی سنگ آسیاب)یا ... .لازم به تذکر است که کلاژ صرفا تکه چسبانی و تدوین است و با تلفیق متعالی متفاوت است.

 نمونه های معادل با کلاژ در فرهنگ ما به وفور یافت می شود ؛ مثلا آرایه ی تضمین در ادبیات:

 

" در«لا احب الافلین»، پاکی ز صورت ها یقین 

در دیده های غیب بین، هر دم ز تو تمثال ها "

 

می بینیم که مولوی به زیبایی قطعه ای از سخن حضرت ابراهیم در قرآن را شعر خود تضمین کرده است .البته آن چیزی که بیشتر با کلاژ تطابق دارد آرایه ی تضمین در ادبیات مشروطه است که گاهی با چاشنی طنز همراه است.امروزه این شیوه را به کمال میتوان در داستان های "محمد مهدی نجفی "دید.مثلا در "مشروطگی" می نویسد:

 

"... دربار درباره ی این امر برآشفت و گفت «هیهات من الذله» و علایم بر آن شد که می خواهد از آسمان باران بگیرد و وقتی باران گرفت قلب همه گرفت و این یک حیله بود که « والله خیر الماکرین » و خدا رحم کند مکر شوندگان را. ... "

 

البته کلاژ وفتومونتاژ رابطه ای هم با هنر قطاعی ما دارد.از هنرمندان نابغه در این مورد می توان از «مجتبی حق جو » نام برد.

 البته هیچ کدام از موارد یاد شده به معنای تقلید ما از غرب یا غرب از ما نیست.

 وجه شبه دیگر نامجو و پست مدرنیسم رابطه با هنر کیچ است (kitsch به معنای هنر عوام و مبتذل است و در مقابل هنر avant-garde یا هنر پیشرو و متعالی قرار می گیرد.) می توان گفت که نامجو مثل یک بند باز حرفه ای روی مرز باریک بین هنر کیچ و آوانگارد راه می رود و مدام به اطراف متمایل می شود اما هرگز به هیچ طرف نمی افتد.شنونده احتمالا تا انتهای قطعه در این تعلیق به سر می برد که بالاخره نامجو در موسیقی سنتی استاد است یا اصلا از آن سر در نمی آورد.از این جهت کار او با مفهوم« Différance» در دیکانستراکشن قابل قیاس است.از جمله مثال های هنر کیچ در کارهای او زدن آهنگ با دهان یا واژه های محاوره ای در شعر است.اما در طول کار چند بار چنان تحریر می کند که مطمئن می شویم او بهترین است اما یک لحظه بعد ما را با یک قطعه ی کیچ از این خواب بیدار می کند. عدم قطعیت و مبارزه با مرکزیت(logocenterism) در کارهای او موج می زند.

 کنایه به گذشته نیز از تشابهات کارهای نامجو و هنر پست مدرن است.کنایه به گذشته با گذشته گرایی متفاوت است.گذشته گرایی یعنی مقابله با مظاهر پیشرفت و میل به بازگشت ولی نامجو گاهی در میان کارهایش گریزی به گذشته مزند ولی در عین حال رویکرد پیشرو و نو آور خود را هم به آن نشان می دهد.مثلا در انتهای قطعه «چشمی و صد نم» تحریر فوق العاده ی او به یک فریاد بلوز ختم می شود؛ طوری که جای خالی فریاد بلوز در انتهای تحریر سنتی حس می شود.گرچه کارهای نامجو از بسیاری جهات با مفاهیم دیکانستراکشن مطابق است ولی مانند دیکانستراکتیویست ها به سنت دید انتقادی/انکاری ندارد بلکه دید تاییدی/انتقادی دارد.از این جهت دید او با دید پست مدرنیست ها مطابقت دارد.ملاک زیبایی شناسی او محدود به سنت یا مدرنیته نیست بلکه از هردو آنها برای ارائه ی کارش صود می برد.البته نوآوری های او را نباید از نظر دور داشت.او یک تدوین گر محض نیست.

 طنز هم از ویژگی های مشترک نامجو و پست مدرنیسم است.این مسئله زایده تفکر کثرت گرا و تاویل های مختلف از یک متن است.این طنز به صورت اطناب، تکرار ، تأکید،ادامه،تأویل و تکه چسبانی ظاهر می شود.مثلا در قطعه ی «گیس» می گوید:

 

"... اگزاز و دیازپامی

 جز زلفت آرامی

چون زلفت نارآمم

رسوا و پریشم من

سشوار سشوار سشوار... "

 

 شاعر در هنگام قرائت اشعار سنتی تلنگری زیرکانه به مرز واقعیت و مجاز می زند و ظاهرا از دید فردی ناآگاه زلف معنا را با زلف زمینی اشتباه می گیرد.این به معنای تخریب شعر نیست بلکه فقط زاویه ی دید متفاوتی را نشان می دهد.حاصل این طنز تمسخر نیست بلکه خنده ای رندانه است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:4  توسط مصطفی  | 

 رویکرد نامجو به عشق یکی از زمینه های مهم تلفیق اوست که تعبیر عشق پست مدرن در کتاب «پیوستی به نام گل سرخ» اثر «امبرتو اکو» را به یاد می آورد:

 ((مردی زن بسیار با فرهنگ و تربیت شده ای را دوست دارد.می داند که نمی تواند خیلی ساده به او بگوید من تورا دیوانه وار دوست دارم.چون میداند که آن زن می داند و اینکه آن زن می داند که او می داند که این کلمات را قبلا «باربارا کارتلند» نوشته است.هنوز راهی وجود دارد که می تواند بگوید همانطور که باربارا کارتلند گفته است من تورا دیوانه وار دوست دارم... اگر آن زن این نکته را درک کند، بازهم اظهار عشقی را شنیده است. هیچکدام از این دو احساس ساده لوحی نخواهند کرد.هردو دشواری برخورد با گذشته را پذیرفته اند.با آنچه قبلا گفته شده و نمی توان آن را از بین برد.هر دو لذت کنایه گویی را می چشند و یکبار دیگر هر دو در گفتن سخن عشق موفق شده اند))

 نامجو بدون اینکه از گذشته فرار کند عشق مادی را هم نفی نمی کند. حاصل این میشود که به جای " به هر جا بنگرم آنجا تو بینم " خاطره ی یار را به صورت پونز ته کفش همراه فراموش نشدنی عاشق می داند. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:2  توسط مصطفی  | 

دلم تنگ است دلم تنگ است.

دلم تنگ بلورین داده از دست.

مساوی با مربع عاشق دیوانه و مست.

چنان مستم که از دستم.

گهی هستم گهی پستم.

گهی آوازه خوان و مطربی رویا پرستم.

ولی افسوس ده بر یک.

در این شبها که از افزایش تولید لبریز است

دلم تنگستن عشق است و دلتنگ است و تک سایز است و بیدار است و گه خواب است و می خواند

 گهی عاقل گهی مست :

دلم تنگ است دلم تنگ است.  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:33  توسط مصطفی  | 

خیلی وقته که می خوام در مورد فضای جدیدی که تجربه کردم شعر بگم. این دوتا شعر هم که می بینید از جمله اوناست.این شعرها تا حدود زیادی تحت تاثیر شعر دهه هفتاد ، ادبیات دیکانستراکشن ، پساساختار گرایی و پست مدرنیسم است. البته انتقاداتی هم به این مکاتب دارم که در طول این مجموعه شعر میگم.اگه بخوایم یه اسمی برای این مدل شعر بذاریم بهتره با نام " شعر تبیینی " ازش نام ببریم. شعر تبیینی رو دکتر براهنی تعریف کرد که به نظرم خیلی جالب و هیجان انگیز اومد. به نظر ایشون شعر قدیم عموما " شعر توضیحی " بوده که مثلا شاعر توضیح میده که : آه ای معشوق من در آتش عشقت سوختم و دیوانه شدم و ... به جای اون شعر تبیینی با استفاده از خواص فراموش شده ی زبان مثل موسیقی ذاتی کلمات و معنای ناب ، همین احساسات عاشقانه رو تبیین میکنه. مثلا شاعر به جای توضیح دیوانگی در فراق یار عملا هذیون میگه. به نظر شما آدمی که در یاد معشوق مست شده واقعا می تونه حالتش رو توضیح بده؟ آیا این مستی  قابل باوره ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:32  توسط مصطفی  | 

هدف این شعر ساخت شکنی به سبک مولوی بود. یعنی مطالعه روی اینکه موسیقی تا چه حد در شعر موثره ؟

آیا واقعا میشه ساختار های زبانی رو به جز موسیقی شکست و شعر هنوز پابرجا باشه . البته ادعایی ندارم. مثلا مولوی میگه :

 

"بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیده ی عقل مست تو، چرخه ی چرخ پست تو 

گوش طرب به دست تو، بی تو بسر نمی شود

جان ز تو جوش می کند، دل ز تو نوش می کند

عقل خروش می کند، بی تو بسر نمی شود"

 

اگر کمی به این شعر توجه کنین میبینین که نظام قافیه توش رعایت نشده اما موسیقی کلام معجزه میکنه.

من سعی کردم این تجربه رو تو زمینه های دیگه هم بررسی کنم. در ادامه خصوصیات شعر (1) رو توضیح میدم.قالب غزل رو به خاطر مضمون عاشقانه به کار بردم.

 

بیت اول و دوم : استفاده از تکنیک تداعی . یعنی از" ای بی " در مصرع اول به یاد " ای بی " در الفبای انگلیسی افتادم . شاید این نکته با روایت های چند گانه در فلسفه دیکانستراکشن مطابق باشه.در مصرع دوم تکواژهایی که به کار رفته اند علاوه بر یاد آوری الفبای انگلسیی قانون " همنشینی تکواژ ها  "رو نقض میکنن. در بیت دوم هم تکنیک کلاژ بکار رفته. " آی لاو یو" یک جمله ی فارسی نیست ولی از فعلش برای تمام کردن جمله "آی لاو یو کرمانجی " استفاده شده.

 

بیت سوم و چهارم : کمی شعر جدی و در انتها آزادی در تعویض نماد خاصیت این بیت است. "روی سرخ یار" در ادبیات کلاسیک تبدیل به "روی نارنجی" شده است. به نظر من شعر نباید به سادگی مخاطب بفهمد که با شعر جدی طرفه یا شوخی. این ایهام و ابهام برام جالبه. این را از فلسفه ی هنر سنتی ایران یاد گرفتم که مثلا خط ثلث را طوری  می نویسند که مخاطب آن را با اندکی تامل بخواند چون مطلب مهم است. البته هنر پست مدرن هم بر این بیت موثر است. چون یکی از وجوه هنر پست مدرن این است که بین هنر متعالی (جدی) و کیچ (kitsch هنر مردمی و پیش پا افتاده) حرکت کند و مرز آن ها رو مخدوش کند. ترکیب " شب رسوایی " هم نوعی پارادوکس محسوب می شود. چون شب محل مفی شدن است و نه محل رسوایی.

 

بیت پنجم و ششم : باز هم تغییر طنز آمیز در نماد " سرو" و "کاج".

 

بیت هفتم و هشتم : تلمیح به دستان شیرین و فرهاد . ضمنا بانجی در این بیت به معنای طنابی است که پا را به آن می بندند و از بلندی ها می پرند و در اثر خاصیت کشسانی به بالا بر میگردند. هدف از این استعاره خاصیت برگشت پذیری عشق است. مثلا رابعه بنت کعب میگوید : (( عشق او باز اندر آوردم به بند )). استفاده از استعاره بانجی هم به منظور بیان مفهوم عشق به شکل جدید است و هم به منظور طنز.

 

بیت نهم و دهم : زلف معشوق و پیچیدگی آن با وب مقایسه شده است. وب به دو معنای تار عنکبوت و سرویس اینترنت به کار رفته است که هردو بسیار پیچیده و در همند. به نظر من همانطور که شاعران کلاسیک برای معشوق ایماژ های در دسترس خود را به کار برده اند ما هم باید با حفظ مفهوم عشق ایماژهای جدیدی را به کار بگیریم.ضمنا واج آرایی و استفاده چند گانه از مصدر " گشتن" در این بیت دیده می شود.

 

بیت یازدهم و دوازدهم :  بیت یازدهم قانون معنایی زبان را نقض می کند. " کمک تا افلاک برآویزی " از لحاظ قواعد واجی صحیح است ولی با قواعد معنایی نسبتی ندارد (فعل اشتباه است). وجود  بیت دوازدهم بعد از بیت  یازدهم قواعد کاربردی زبان را نقض می کند. یعنی دو بیت ربطی به هم ندارند ( یکی در فضای عاشقانه و دیگری در فضای علم دستور زبان ).ضمنا تا بیت دوازدهم فقط قاعده ی واجی نقض نشده است که آن هم به شکل هجو آمیزی در بیت دوازدهم تو ضیح داده شده است. جایگزینی شاه بیت غزل با یک مسئله ی به ظاهر بی ربط به منظور حذف مدلول نهایی صورت گرفته است. شاید بتوان آنرا دیکانستراکشن نامید.

 

حرف نهایی : نمونه یک شعر به اصطلاح پساساختار گرای فارسی :

 

"من تو را دیدی آی دریدا در ساعت شنا شد رفتم در های باغ "

 

این فاجعه جز بی سوادی نیست. دوستان خواهشا شعر پسا ساختارگرا را با چرندیات اشتباه نگیرید. حتی اگر در غرب اینطور است ما نباید از آن تقلید کنیم. در جامعه ما تجربه نهیلیسم و بی معنایی وجود نداشته و ندارد. ما می توانیم معانی را به طور پراکنده و متکثر بیان کنیم اما نمی توانیم آن را حذف کنیم. در این زمینه مولوی را فراموش نکنید. من خاک پای همه شما هستم ولی خواهشا بپذیرید جامعه ما و غرب اگر متضاد نباشند متفاوتند. اما میتوان از تجربیات آنها استفاده کرد. امتحان که ضرری ندارد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:31  توسط مصطفی  | 

در حین مطالعه بر روی تئوری های مطرح شده در بالا چند شعر مطالعاتی یا تحقیقی گفتم که اصول این تفکرات را به طور خلاصه در خود داشته باشد

 

1) ای  بی خبر از عاشق____   ای بی سی دی ای اف جی

2) ای اچ ال و ای ام ان_____    آی لاویو کرمانجی

3) تنها و پریشانم   ________ در این شب رسوایی

4) می خوانمت ای دلدار ____ای روی تو نارنجی

5) هرجا که روم هستی____    هر آینه ایماژی

6) چون حرف زنم از سرو____    نزد تو که خود کاجی

 7) یک چند چو فرهادم______  یادت ز کوه انداخت

 8) اما نمردستم __________ای عشق توام بانجی

9) در وبگه زلف تو _________صبح و شب من سرگشت

10) بس گشتم و گردیدم____گشتم ز طرب حاجی

11) ای یار کمک کن تا_______ افلاک بر آویزی

12) خواهم که برون افتم_____    زین قاعده ی واجی

 

توضیحاتش رو بعدا می گم.نظر یادتون نره. ذکر منبع هم فرامش نشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:58  توسط مصطفی  | 


((و این صنعت هم خیلی غریب است که بدون اعانت رنگ و قلم و مدد ِ مداد، صورت را به طرفة العین برمی دارد.))  میرزا عباسقلی خان نوری، سفیر ناصرالدین شاه در روسیه، در توصیف دوربین عکاسی

 به نظر می رسد تضاد سنت و تجدد یکی از عوامل اساسی رکود فرهنگی و هنری جامعه ی امروز ما شده و چنان پیشرفت کرده است که دیگر نه سنتمان اصیل است و نه تجددمان رو به پیشرفت. تنها مخلوطی ناهمگن از این دو داریم که به نفع هیچکدام نیست.چه می توان کرد؟

  قطعاً مطالعه ای باریک بینانه در تمدن چند هزار ساله ی خودمان لازم و ضروری می نماید. از سوی دیگر بد نیست نگاهی به تجربه ی غرب در این زمینه بیندازیم.اما باید توجه داشته باشیم که ریشه های این وضع و مصادیق سنت / مدرنیته در غرب تفاوت هایی با وضع جامعه ی ما دارد.مثلا بدون تجربه ی مدرنیته ،نیچه،نهیلیسم، فروید،هیپی گری،پاد فرهنگ،تظاهرات 1968 و... چگونه می توان حرفی از پست مدرنیسم، دیکانستراکشن و پسا ساختار گرایی به میان آورد.به نظر میرسد "همذات پنداری" با غرب در این مورد مانند تجربه ی تقلیدی و ناقص مدرنیته ناگزیر به شکست خواهد انجامید.ولی این دلیلی برای خط قرمز کشیدن به تمام تجربیات غرب اعم از بد و خوب نیست.شباهت هایی نیز میان وضع موجود ما و غرب وجود دارد.ممکن است یک تجربه یا بخشی از آن عیناً در جامعه ی ما مفید باشد.بعضی از تجربه ها نیز ممکن است مضر باشد. شاید هم نیاز به تحقیقی عالمانه باشد که پوسته ها را کنار بزند و از گوهربعضی تجربه ها نکات مفید را برداشت کند.در این میان مسئولیت خطیر ما بررسی گذشته ی غنی ، همه ی تجربه های جهان و سنجش عیار شفابخشی هریک در جامعه ی امروزمان است.یکی از راههایی که در طول تاریخ ملت های آگاه در چنین مواردی پیش گرفته اند و زمزمه هایی از آن در جامعه ی ما نیز به گوش می رسد مفهوم "تلفیق" است.

 مطالب این وبلاگ عموما به تبیین و نقد مبانی فکری پست مدرنیسم ، دیکانستراکشن وریشه های آنها اختصاص خواهد یافت. منتها دیدگاه معماری در آن قالب خواهد بود.امیدوارم دوستان منتقدی در این وبلاگ پیدا کنم. از دوستانی که استاد من هستن عذر میخوام چون میخوام مطالب این وبلاگ رو ساده بنویسم و شاید مطالب پیش پا افتاده رو تعریف کنم.شما ببخشین ما میخواهیم از اول شروع کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:57  توسط مصطفی  |